أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )

235

الفتوح ( فارسي )

( 1 ) امير المؤمنين عمر ( رضى ) گفت : لشكرى مىخواهم كه به عون بارى سبحانه به جانب عراق فرستم تا بروند و آن لشكر را كه در نهاوند مجتمع شده‌اند دفع كنند . چون لشكر اسلام را از عنايت بارى سبحانه فتح روى نمايد ، بر غنايمى كه لشكر اسلام را [ 96 الف ] حاصل شود تو عامل باشى و غنايم را گوش دارى ، حقّ هر كس برسانى و نيك احتياط كنى تا حقّ هيچ كس باز نگيرى و به باطل كسى را چيزى ندهى . اگر ظفر و غنيمت باشد ، در اين سفر انواع دولت و سعادت بيابى و اگر كشته شوى ، به بهشت جاودان رسى . اگر ، عياذ باللّه ، هزيمت مسلمانان را شود و تو زنده مانى ، زينهار كه به نزد من نيايى ؛ هر كجا از جهان خواهى برو . سايب گفت : بندهء فرمانم و هر چه رضاى تو بر آن است قبول دارم و امّيد مىدارم كه خداى تعالى مسلمانان را ظفر و نصرت كرامت كند و اهل قرآن را بر اهل بطلان قويدست گردانيده ، حق‌ّپرستان را بر كسانى كه ماهتاب و آفتاب‌پرستند فتح دهد . پس ، امير المؤمنين عمر ( رضى ) نامه‌اى نوشت به نعمان بن مقرّن مزنى . نعمان آن وقت در عراق بود و سعد وقّاص او را در ديه [ ى ] كه آن را كسكر [ 267 ] مىگفتند والى كرده بود . ( 245 ) [ نامه ] بر اين مضمون بود : بعد از سلام بداند نعمان بن مقرّن مزنى كه اهل كوفه نامه نوشته و خبر داده‌اند كه لشكر فرس درهم آمده و در نهاوند جمعيّتى ساخته و جماعتى گرفته كه ما را بتوانند شكست و انوار اسلام را توانند فرو نشاند . من به فضل بارى تعالى اميدى واثق دارم كه مسلمانان را بر ايشان ظفر دهد و لشكر اسلام را به ملائكه مدد و معونت كند . اكنون اى نعمان ، از براى دفع اهل كفر و ضلالت كه در نهاوند جمع شده‌اند ، لشكرى نامزد كرده‌ام و تو را كه نعمان بن مقرنى ، امارت آن لشكر داده‌ام . مىبايد كه چون بر مضمون اين خطاب واقف گردى با طايفه‌اى از مسلمانان كه در موافقت تويند ، روان شوى و به موضعى كه آن را كوشك سفيد مىگويند در مداين فرود آيى و آنجا لشكرگاه سازى تا لشكر بصره و كوفه كه به متابعت و موافقت تو مقرّر

--> [ ( 267 ) ] خ . چ . م . ت . ل : لشكر .